نگاهش می کردم
چشم های ریز سیاهی داشت که زیر ابروان پرپشتش انگار گم می شدند و فکش کمی عقب بود. اصلا همین ها را دوست داشتم. همین هایی که بچه ها می گفتند زشتش می کند و البته ناگفته نماند که شکمش هم کمی برآمده بود. منظورم برآمدگی بیش از حد است. از این شکم های آب جو خوری به قول معروف و باز هم من این را دوست داشتم. چون این شکم های یه کم برآمده اصلا نشان مرد است. به هر حا من همین طور نگاهش می کردم. بی خجالت، بی تعارف و بی هیچ پنهان کاری. قرار بود برویم سینما اما کمی زودتر از همیشه. چرایش این است که من باید تا پیش از ساعت نه خانه می بودم. چرایش هم این است که قرار بود بابا به مسافرت برود. هر چند ما همه به نبود بابا عادت داشتیم اما مدت ها بود که بابا از مرزهای مملکت خارج نشده بود.شاید هفت سال و شاید هم بیشتر و این که حالا می خواست برود و درضمن برای اولین بار مامان را هم بار خودش ببرد تغییر بزرگی بود که ریتم خطی زندگی ما را برهم می زد . بنابراین مامان با آن نگاه های عاجزانه ی همیشگی اش از ما خواست که خیلی زود به خانه برگردیم
اما نرسیده به سینما با صف طویلی مواجه شدیم که تا نیمه خیابان را بند آورده بود. از تاکسی -که همین طور برای تماشاگرانی که معلوم نیست به چه دلیلی به یک باره به سینما هجوم آورده بودند بوق می زد- پیاده شدیم. آخر شهر ما همین یک سینما را دارد. یعنی دو تای دیگر هم دارد اما یکیشان پر از خرچسونه است و آن دیگری هم صندلی هایش همین طور زیر آدم صدایی شبیه قیژ باز شدن در روغن نخورده را دارند. این شد که ما سینمای تازه تاسیس شهر را که شهردار دو سال و نیم پیش افتتاحش کرده بود برگزیدیم-هر چند گزینش چندان مشکلی نبود
من نگاهش می کردم
مثل سگ، مثل سگی که دمش را تکان تکان دهد، مثل فوتبالیستی که بعد از گل زدن پیراهنش را دربیاورد، مثل جوجه ای که زیر باران خیس آب شده باشد
بلیت تمام شده بود. تصمیم گرفتیم در شهر دوری بزنیم و از بخت بد یک هو سر و کله مان طرف های سینمایی که پر از خرچسونه های ریز بود پیدا شد. من از همان اول گفته بودم نمی توانم ساعت هفت به سینما بیایم. پس از جر و بحث های بسیار آن پنج نفر دیگری که با من بودند تصمیم گرفتند به سینما بروند. این شد که من یک آن چشم هایم را بستم و زیر لب همه را لعنت کردم فقط به این دلیل ساده که مرا از دیدن آن نفر پنجم محروم می کردند. همان نفر پنجمی که شانه های گرد افتاده دارد و دندان هایش بزرگ هستند- خرگوش سیاه سوخته ی من. و البته این لعنت من شامل حال او هم شد و مرا در ماتمی عظیم فرو برد
برای آخرین بار نگاهش کردم. مثل بچه فیلی که خودش را به خرطوم مادرش می مالد
ماجرا از این قرار است که من هنوز به سر خیابان نرسیده رویم را برگرداندم و در یک لحظه ی اسفبار با آن پنج نفر که چنگ اندازان به خود راه خیابان را پیش گرفته بودند روبه رو شدم. نزدیک تر که شدند ناله ها هم اوج گرفت و خیابان خاکستری شد گویی کسی از آن بالا پودر مرگ بر سرمان می ریخت. بدو فارست، بدو... تندتر از او می دویدم تا زامبی های سرگردان به من نرسند و رایحه ی تن تکه تکه شده شان که جای پای خرچسونه برش بود مرا آلوده نکند
نگاهش نکردم
خب ترس دارد دیگر. کمی انصاف داشته باشید. به خانه رسیدم. همه جا تاریک بود. در اتاق نمور مامان و بابا را باز کردم. مامان که نبود چون اگر بود دست کم از بوی سیگارش می فهمیدم. بابا هم روی تخت دراز کشیده بود و خرناس می کشید. در را بستم. لحظه ای در جایم ایستادم. احساس کردم چشم هایم داغ شده اند. اول آن راستی و بعد هم چپی. به طرف پنکه رفتم و در حالی که پلک هایم را از دو طرف باز کرده بودم به پره هایش خیره شدم. ناگهان پنکه چون مایع لزجی بر خودش لغزید و به زمین ریخت. رویم را برگرداندم. خانه همین طور مثل خانه ی شکلاتی ذره ذره ذوب می شد. مامان هم نیمه ذوب از در وارد شد. نگاهی به من کرد. جیغی کشید و به طرفم پرید. همه چیز سیاه بود
من دیگر نگاهش نکردم. این دنیا نبود که ذوب می شد. این پنکه نبود که قطره قطره بر زمین می ریخت. چشم هایم گر گرفته بودند و در حرارت آب می شدند
شکم
پر
فک عقب
پر
چشم های ریز سیاه
پر
دندان های بزرگ
پر
خرگوش سیاه سوخته ی من
پر
No comments:
Post a Comment