Saturday, October 22, 2011

1 new message

شنبه/ هفت و سی و شش دقیقه ی عصر/ خیابان انقلاب/ نرسیده به خیابان دانشگاه

راه بندان بود و من سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و به چیزهایی فکر می کردم. چیزهایی که نمی توان توضیحشان داد چون اصلا وجود ندارند. وقتی می گویم چیزها یعنی همین. می آیند... می روند... می آیند... می روند. بین همین رفت و آمدها بود که یکهو کسی سرش را به شیشه نزدیک کرد و چیزی گفت. راننده سرش را تکان داد و راه افتاد. هنوز به چهارراه نرسیده بودیم که پیاده شدم. راننده چیزی گفت. اتوبوس های آبی رنگ شهرداری جلوی مغازه ها ایستاده بودند. چهار اتوبوس یک شکل که انگار همین چند دقیقه ی پیش از قبرستان اتوموبیل ها بیرون آمده بودند. اتوبوس های زامبی. کسی که جلوی شیشه چیزی گفته بود چند لحظه ی پیش پشت یکی از همین اتوبوس ها غیبش زده بود. من هم پیچیدم میان اتوبوس سوم و چهارم.

خالی.

بوی روغن سوخته با بوی برآمده از فاضلاب ترکیب شده بود. چیزهای در سرم فرو ریختند. کنار جوب بودم. به طرف اتوبوس دوم رفتم و میان آن و اولی پیچیدم.

خالی.

از اتوبوس اول گذشتم. ماشین ها پشت چراغ بوق می زدند. یک هو چیزی از پشت سر بر شانه ام کشیده شد. چیزی که چند ثانیه ی بعد از چیزیش درآمده بود. شکل داشت. شکلی درست و حسابی. از همان شکل هایی که در کتاب های کودکان و نوجوانان فراوان است. ایستادم و نگاهش کردم.

گفت: اگه قول بدی کمکم کنی که پیداش کنم منم قول می دم، قول شرف که کمکت کنم پیداش کنی.

هفت و سی و نه دقیقه ی عصر شنبه بود و من تا آن زمان نمی دانستم که کانگوروها هم قول شرف می دهند. بعد دستش را در کیسه اش کرد. انگشت باریکش از زیرکیسه بیرون زد. حرف که می زد نوک دماغش تکان تکان می خورد انگار که می خارید: (( چند بار تا حالا دوختمش ولی فایده نداره. برای خانوم حنا هویج خریده بودم. البته خرید که نه.)) به این جا که رسید انگشتش را جلوی بینی اش گرفت و با صدایی آهسته تر گفت: ((از مغازه ی اون طرف میدون... حالا مهم نیست.)) خواستم دستم را دراز کنم و بخارانمش اما ترسیدم در راه و رسم کانگوروها کار درستی نباشد. مرا کشید پشت اتوبوس و گفت: ((نظرت چیه؟)) و دستش را به طرفم دراز کرد. دستش را گرفتم. چند باری بالا و پایینش برد. قول داده بودیم. قول شرف.

مسیری را که از آن طرف میدان به سمت اتوبوس ها آمده بود برگشتیم. هیچ اثری از هویج نبود. دوباره به طرف اتوبوس ها آمدیم. چراغ قرمز بود. مجبور شدیم کنار جدول وسط خیابان بایستیم. اتوبوس های تندور از روبه رویمان می گذشتند.

-          حنا کیه؟

-          حنا خانوم دخترمه. پنج روز دیگه می ره توی شیش ماه.

-          الان کجاست.

-          با دختر خواهرم رفته مدرسه.

-          این وقت شب؟

-          اونجایی که ما هستیم الان سر صبح.

-          تازه مگه نگفتی شش ماهشه.

-          کانگوروها سریع تر از آدما رشد می کنن. مگه تو مدرسه این چیزا رو یادتون نمی دن!

از خیابان گذشته بودیم. ناگهان پایم به چیزی گیر کرد. نزدیک بود کله پا شوم. رویم را برگردانم تا فحشی چیزی بدهم. پسرکی پشت سر مادرش راه می رفت و هویج بزرگی را گاز می زد و عروسک کوکی اش را که سگ بدترکیب و کثیفی بود با طنابی به دنبال خود می کشید. کانگورو برگشت. نگاهش کردم. به من اشاره ای کرد.

چیزها دوباره در سرم سرازیر شدند.

قدمی به طرف پسرک برداشتم. مادرش جلوی دست فروشی ایستاده بود و سیب زمینی خردکنی را امتحان می کرد. یک قدم دیگر.نه. برگشتم. کانگورو دست هایش را به کمرش زده بود و سرد نگاهم می کرد.

چیزها رفتند.

 کسی که جلوی شیشه ی تاکسی چیزی گفته بود موهای کوتاه و چشم های سیاه داشت. لبهایش کمی برآمده بودند اما به غایت مردانه. وقتی چیزی گفت روی گونه ی سمت چپش گودالی درست شد. دور که می شد شانه های پهن و قد بلندش را دیدم. پیراهنش خاکستری بود.

چیزها دیگر نیامدند.

به طرف پسرک رفتم و هویج را از دستش قاپیدم. دندان هایش نارنجی بودند و دست هایش خیس از آب هویج. چادر مادرش را گرفت. وقتی صدای گریه اش را شنیدم بین دو اتوبوس سومی و دومی ایستاده بودیم. من و کانگورو. هویج را به یک دست گرفت و با دست دیگرش بر شانه ام کوبید. گفتم خواهش می کنم. از بین زامبی ها گذشت اما چندان دور نشده بود.

-          کانگورو؟

-          چیه؟

-          پس قول تو چی؟

-          قول؟!

-          آره دیگه. گفتی می تونی پیداش کنی.

-          آهان. مسافر چهارراه ولیعصر رو می گی؟

-          نمی دونم کجا می خواست بره.

-          آدرسش رو برات اس ام اس می کنم.

-          از اون جایی که هستی اس ام اس راحت میاد؟

-    خرجش زیاده ولی میاد.

دست در جیبم کردم و هزارتومانی درآوردم. کانگورو لبخندی زد و رویش را برگرداند و از اتوبوس اول هم گذشت. ساعت هفت و پنجاه و دو دقیقه ی عصر شنبه بود و من کنار زامبی ها ایستاده بودم.

چیزها کم کم داشتند برمی گشتند.


Friday, August 5, 2011

بشینم سر راهی...به امید نگاهی...خدایا تو گواهی

با این صدا از خواب بلند می شوم و زنگ ساعت موبایلم را خاموش می کنم. هر سه شنبه که کلاس ادبیات داریم زودتر از خواب بیدار می شوم زیرا که وقت بیشتری برای آماده شدن و رفتن به کلاس نیاز دارم. این موضوع مرا مضحکه ی هم کلاسی هایم کرده ولی تا وقتی که به حقیقی بودن این عشق اطمینان دارم ازشان دلگیر نمی شوم. گاهی آدم ها به موضوعی برای سرگرم شدن و به هیجان آمدن نیاز دارند دیگر.
مانتوی سرمه ای کوتاه با گل های ریز قرمز و سبز. شاید کوتاه ترین مانتویی که دارم.
روسری قرمزی که به تازگی خریده ام و فقط سه شنبه ها سرم می کنمش.
همان کانورس های قرمزی که مامان از کیش آورده.
رژ قرمز نارنجی که سپیده برایم خریده.
دست هایم می لرزند و پشت مخملی به من می گوید که همه اش حرف است.
در راه نزدیک است که خوابم ببرد اما مقاومت می کنم چون با خوابیدن-آن هم در تاکسی-صورتم پف می کند و زیر پوست پایین پلک هایم انگار آب جمع می شود.
ترافیک صبحگاهی تهران
به کلاس که می رسم استاد روی صندلی اش نشسته. یک هو خنده ی بچه ها بالا می گیرد. یخم که وا می شود روی صندلی ام جا می افتم. استاد از جایش بلند می شود.
بلندقامت
با شانه هایی که انگار از آن دختری هستند
دستش را بلند می کند. ساعتش برمی گردد به طرف تخته. لب هایش را که باز می کند خطی روی چانه اش می افتد که با ترکیب خط هایی که در اثر جدی شدن صورتش بالای ابروانش به وجود آمده حالتی اندیشمند به صورت بیضی شکلش می دهد. روشنفکری که از بازگویی چیزی که اعتقادی بهش ندارد عصبانی شده. ماژیک را روی میزش می اندازد و از ما می خواهد که در چند پاراگراف داستانی علمی تخیلی بنویسیم. چشم هایش مثل چشم های پسربچه ای بازیگوش گرد هستند اما نا ندارند
بیست دقیقه وقت دارید. همه باید بنویسن واگرنه دو نمره از نمره ی آخر ترم کم می شه.
پشت مخملی سرش را از سوراخ بیرون می آورد و می گوید: نمی بینه...الکی دل خوش نکن. شروع کن که یک دقیقه اش رفت.
خودکارم را به دست می گیرم و سرم را روی ورق می اندازم اما چشم هایم روی کاغذ نیستند. چشم هایم همیشه فرار می کنند و این موضوعی ست که پشت مخملی سعی در حل کردنش دارد. پشت مخملی خیلی منطقی و فهمیده است.
اما هنوز چند دقیقه ای بیشتر نگذشته که سرم را بلند می کنم. استاد روبه رویم نشسته. لبخندی بر لب دارد. از آن لبخند هایی که انگار ناخودآگاهند. لب هایش اندکی از هم باز می شوند. آن قدر که بتوان حجم سفیدرنگ پشتشان را تشخیص داد. هر دو دستم را روی میز گذاشته ام. استاد از جایش بلند می شود و خرامان به طرفم می آید. همان شلوار لی را که تازه خریده پا کرده و پیراهن خاکستری قدیمی اش را پوشیده. پشت مخملی در جعبه ی شیشه ای کوچکش وول می خورد و خودش را به این طرف و آن طرف می کوبد. گنگی فریادهایش در سرم می پیچد. استاد کنار صندلی ام می ایستد. لحظه ای بعد روی کاغذم خم شده.
-چقدر نوشتی؟
-هنوز هیچی.
-چرا؟
دستش را روی دستم می گذارد و انگشت اشاره اش را آرام روی ناخنم می کشد.
صدای دریا
-خودکارم تموم شده.
دست در جیب پیراهنش می کند و خودنویس قهوه ای رنگی بیرون می آورد. به خودنویس نگاه می کنم. در پس زمینه تخته ی سفید محو می شود و پشت سرش دیوار کلاس انگار که بخار شود به هوا می رود. سرم را برمی گردانم. دیوارها یکی یکی رنگ می بازند و ناپدید می شوند. با خجالت به استاد نگاه می کنم.
لبخندی می زند: گونه هات سرخ شدن.
اندک موهای استاد در نسیم تکان می خورند.
پشت مخملی با چشمان باز در جعبه اش از حال رفته است.
پشت سر استاد امواج دریا بر شن های زیر پایمان می کوبند. برمی گردم. دورتا دورمان را آب گرفته.
استاد خودنویس را روی میز می گذارد و پایین پایم روی شن های داغ می نشیند. از کنار منحنی گردنش هیکل سیاه نهنگی بر امواج تکان می خورد.
آفتاب مستقیم بر چشم های پشت مخملی می افتد. هر هشت تا پایش با هم تکانی می خورند.
استاد اشاره می کند که کارم را شروع کنم. خودنویس را روی اولین خط آبی رنگ می گذارم:
در جزیره ای دورافتاده گیر افتاده بودیم.
یکی از پشت سرم می گوید: تموم شد!
استاد روی صندلی اش وول می خورد. شاید خواب بوده: خب...یه کدوم بخونید.
همه که خواندند نوبت به من می رسد. داستانم را می خوانم. استاد چند لحظه ای سکوت می کند. چشم هایم گرد شده اند.استاد از جایش بلند می شود و چند قدم به طرف تخته می رود. بعد برمی گردد: این که علمی تخیلی نبود.بود؟ بچه ها همه معتقدند که نبود.
استاد باز هم شبیه همان روشنفکر بدعنق می شود: برای جلسه ی بعد نوشته هاتون رو کامل کنید.
پشت مخملی با هزار زحمت سر پا می ایستد.
این...که...علمی...تخیلی...نبود...بود...؟
پشت مخلمی کش و قوسی به خودش می دهد: معلومه که نبود. این قده مغزت رو به کار بنداز.
پشت مخملی خیلی سرش می شود.
کلاس خالی  است.

Friday, June 24, 2011

موش مادر: به حرفاش گوش نکن

داشتم سعی می کردم که به او فکر نکنم
آخر یکی از دوستان قدیمی ام گفته بود که فکر کردن به این چیزها آخر عاقبت ندارد و سه روز به من مهلت داده بود تا خودم را اصلاح کنم. سه روزی که من به ولگردی گذراندمش و فقط مانده بود  بیست دقیقه از روز سوم
جلوی آب میوه فروشی ایستاده بودیم. یکی از بچه ها مدام به جوب اشاره می کرد و می گفت: چه بویی! من پایم را به تنه ی درختی که تا نیمه در جوب ریشه دوانده بود تکیه داده بودم و به آسمان نگاه می کردم. آخر آسمان قرمز تر از همیشه به نظر می رسید و از آن رگه های خاکستری داشت که هر وقت می بینمشان با خودم می گویم: زلزله. اطرافیانم هیچ این پیش بینی شوم مرا خوش ندارند
به هر حال صف آب میوه فروشی تا کیلومترها آن طرف تر کشیده شده بود به گونه ای که ماشین ها حتی با گذشتن از چراغ قرمز بالاجبار دقایقی را پشت سر مردمی که چون دسته های عزاداری محرم در خیابان جمع شده بودند می گذراندند. بچه ها کمی جلو رفتند. آسمان برق زد که رعد نداشت.عابری هنگام عبور لیوانش را به جوب انداخت. ناگهان صدای آخ ظریفی به گوشم رسید. نگاهی به اطرافم انداختم. آدم ها می خندیدند
با خودم فکر کردم که چند ثانیه ایست به او فکر نکرده ام و لبخند زدم
با حالتی خودستایانه چشم هایم را تا نیمه بستم وسرم را پایین انداختم. چیزی که دیدم فکرم را کاملا از او و فکر کردن به این که به او فکر نمی کنم منحرف کرد. ماجرا از این قرار بود. بچه موش صورتی رنگی، آغشته به گل و لای با یک دست سرش را گرفته بود و با دست دیگر یک قطره در میان اشک هایش را که قلپ قلپ در گنداب شهر غرق می شدند پاک می کرد. کمی آن طرف تر موش بزرگ قهوه ای رنگی روی دو پا نشسته بود و نوک دم نازکش را گویی تار موی پری دریایی باشد به سر بچه موش گریان می کشید
به هیچ وجه به او فکر نمی کردم
ناگهان موش بزرگ که فکر می کنم موش مادر بود سرش را بالا کرد و با دیدن من ابروهایش را به هم آورد. سعی کردم نگاهم را از جوب منحرف کنم و شروع کردم به سوت زدن
یک لحظه
او آمد
نگاهی به جوب انداخت
لبخندی زد
رفت
به سرعت این تصاویر را که دوست قدیمی ام می گفت اوهامی هستند که انسان را به منجلاب تباهی می کشانند از سرم بیرون کردم و زیرچشمی نگاهی به جوب انداختم. موش ها نبودند. دوست قدیمی ام به بازویم زد و هویج بستنی ام را که شیرین تر از همیشه بود به دستم داد. خواستم دهانم را باز کنم و ماجرای موش ها را برای دوستانم بگویم اما ناگهان به یاد او افتادم که از این چیزها خبر نداشت و با خودم فکر کردم که این ماجرا بهانه ی خوبی ست که با او تماس گرفته و موضوع موش گریان را به عنوان ایده ی  داستانی که با حساب واقعی بودن داستان من می توان رئالیستی خواندش در میان بگذارم
چقدر تلاش برای فکر نکردن به او بی فایده بود
دوست قدیمی ام آب میوه اش  را از نی صورتی رنگ بالا کشید و گفت: خجالت داره! دهانم را باز کردم اما صدایی نداشتم. خاموش ماندم. کمی بعد به طرف ماشین رفتیم تا به خانه برگردیم. سرافکنده بودم از این که تنها چهار دقیقه به اتمام آن سه روز مانده بود و من هنوز در گرداب خیال می چرخیدم. تا این که ناگهان چشمم بی اختیار به جوب افتاد. موش مادر بچه موش گریان را به دوش گرفته بود و با زحمت راهش را از میان لیوان های پلاستیکی باز می کرد. بازوی دوستم را گرفتم. دستم را پس زد و گفت: دیگه نمی شه رو تو حساب کرد
موش مادر در حال گذر سرش را بالا کرد
نگاهی به من انداخت
سرش را به نشانه ی ناامیدی تکان داد و در حالی که چشم هایش را تنگ کرده بود چیزی گفت که آن لحظه نفهمیدم چه بود
موش مادر و موش گریان زیر پل رفتند  و من دیگر هیچ وفت ندیدمشان
بیست و سه روز گذشت
هنوز هم فکر می کنم
به این که تلفن را بردارم و شماره ی او را بگیرم
تلفن را برمی دارد
ماجرای موش مادر و موش گریان را برایش تعریف می کنم
خوشش آمده
از پشت خط می خندد و می گوید: چه موضوع خوبی
من این طرف شوکه شده ام. گوشی از دستم می افتد. ادبی اش این است که اشک در چشمانم حلقه زده
او می گوید: الو...هنوز هستی؟
مکث
عزیزم
از شادی دست هایم شروع به لرزیدن کرده
به یاد نصیحت های آن دوست قدیمی ام می افتم و تلاش می کنم این تصاویر رقت انگیز را از ذهنم دور کنم
حتی بعدترها هم هیچ وقت شماره ی او را نگرفتم و موش مادر و موش گریان را برای همیشه در حافظه ی خود نگاه داشتم. فقط ای کاش می فهمیدم که موش مادر آن لحظه ی آخر پیش از ناپدید شدنش زیر پل جلوی پارکینگ چه گفت

Wednesday, June 22, 2011

لالالالایی...لالالالایی

میدان آزادی با مساحت ۵۰٬۰۰۰ مترمربع پس از میدان نقش جهان با مساحت ۸۹٬۶۰۰ مترمربع، بزرگ‌ترین میدان ایران است و برج آزادی با ارتفاع چهل و هشت متر در آن قرار دارد.مسافرانی که از جاده ی مخصوص کرج وارد تهران می شوند رو در روی این نماد شهری زیبا قرار می گیرند. این میدان که پیش از انقلاب میدان شهیاد نام داشته به صورت بیضی ساخته شده و در مرکزش برج سفیدی که نماد تهران است-این روزها جایش را به برج میلاد داده- قرار دارد. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو تا سال هزار سیصد و پنجاه و هفت اسکناس های دویست ریالی ایران با طرح این برج چاپ می شد

البته هیچ کدام از ما این چیزها را نمی دانست. تنها برنامه ی نانوشته ی روزهای چهارشنبه بود که پیوندی ناگسستنی بین ما و این برج برقرار کرده بود. پیوندی که از یک روز گرم آخرهای بهار بسته شد و تا ابد باقی ماند. البته این ابد به معنی آن نیست که ما برای همیشه به دیدن برج می رویم و هفت دور حول میدان می زنیم و با انگشت تعداد دورها را به یکدیگر نشان می دهیم. نه.  این برنامه تنها سه هفته دوام آورد. زیرا که این برنامه نیز همانند سایر برنامه ها - به خصوص برنامه های نانوشته- از قانون طبیعت پیروی می کرد. قانونی که  نانوشته اما به اندازه ی کافی گویاست: یه روز میاد و یه روز می ره

دور اول
به هر حال آن چهارشنبه مثل چهارشنبه های دیگر نبود. با دو ماشین که یکی چهار سرنشین و دیگری پنج سرنشین داشت به راه افتادیم.چند نفری با ما همراه شده بودند که خودش بر هیجان حاصل از فشار روزهای گرم و افسردگی های بهاره می افزود. به میدان که رسیدیم همه بی صدا نگاهی به یکدیگر انداختیم. این هم از آن قوانین نانوشته است. آدم ها در بطن هیجانات آنی همدیگر را نگاه می کنند. سپس انگشت اشاره مان را به طرف میدان بالا گرفتیم. چند قطره باران بر انگشتهایمان ریخت و در دم بخار شد. دور اول را شروع کردیم. پلیس ها دور تا دور میدان را گرفته بودند و با چشمانی ورقلمبیده-درست مثل سربازان تخت جمشید اما بدون ریش و نیزه و به جایش با اسلحه ی گرم- به روبه رویشان که معلوم نبود کجا بود نگاه می کردند. کمی تعجب کردیم و انگشت هایمان را پایین آوردیم. به هر حال دور اول به خوبی و خوشی تمام شد. بی صدا خندیدیم و با چشم های گرد شده از شادی اتمام یک دور کامل نگاه های کوتاهی با هم رد و بدل کردیم.

دور دوم
دور دوم را که شروع کردیم با سرعت از میان چاله ی آبی پر از گل و شل گذشتیم. یکی از بچه ها نالان انگشتش را که دوی مشکوکی را نشان می داد تو آورد. ما همه نگاهی به انگشتش انداختیم. به رنگ قهوه ای مایل به سبز در آمده بود. تصمیم گرفتیم شیشه ها را بالا بکشیم. کمی بعد ماشین دوم بی اطلاع از وجود چاله ی آب پشت سرمان روان شد. هنوز دور دوم به پایان نرسیده بود که آن ها هم شیشه هایشان را بالا کشیدند

دور سوم
دور سوم اما هیچ شباهتی به دورهای دیگر نداشت. اول آن که شیشه ها بالا بودند و دوم آن که این دور هیچ وقت به پایان نرسید و هیجان ما را در یک لحظه مثل همان قطرات باران بخار کرد و به هوا فرستاد. هرچند شوق جوانیمان را بی پایان نگذاشت. ما به نیمه های دور سوم رسیده بودیم که ناگاه تمامی نورافکن های غول پیکر اطراف میدان روشن شدند و پلیس ها قدم رو به میانه ی میدان آمدند و جلوی ماشین ها را گرفتند. همه ایستادیم. هم ما، هم آن ماشین دوم با چهار سرنشینش و هم آن وانت باری که چند دیگ شعله زرد بر پشت داشت. البته ماشین که زیاد بود اما همه شان در خاطرم نمانده. پلیس ها چون دیوار طویلی روبه روی ما ایستاده بودند. ما نفس هایمان را در سینه حبس کردیم. صدای بنگی از دور شنیده شد و به دنبالش چند بنگ دیگر که کم کم ریتم مارشی نظامی به خود گرفت. راننده سرش را خم کرد و میان پاهایش پناه گرفت. آن که طرف شاگرد راننده نشسته بود آرام دستش را بر شانه ی او گذاشت و لالایی آرامی را سر گرفت به این امید که آوای لالایی ناموزونش صدای طبل ها را در خود محو کند. ما آن عقب چون سه مجسمه ی سنگی به پلیس ها چشم دوخته بودیم تا این که راننده به لرزش افتاد و البته به دنبالش ما هم شروع به لرزیدن کردیم. من دستگیره ی بالای سرم را که همیشه فکر می کردم چوب رختی ست گرفتم. تصویر آن ماشین دوم با چهار سرنشینش هم در آینه ی جلو شروع به لرزیدن کرد. کناری ام که پسر لاغر اندام ریزه میزه ای بود در گلویش سرفه کرد. بهتر است بگویم که سرفه نکرد. او هر وقت می ترسد همین طور خر خر می کند. آن دفعه جلوی سینما هم که من عصبانی شدم و لعنتشان کردم همین کار را کرد هرچند من در این که توانسته باشد سر از کلمات مرموز زیر لبی من سر در بیاورد شک داشتم.
به هر حال زمین هر لحظه بیشتر به خودش می پیچید و ما در میانه ی نماد بزرگ شهرمان مثل ژله می لرزیدیم . طبل ها آرام گرفتند هر چند لرزش زمین ادامه یافت. هنوز چندی نگذشته بود که کوروب کوروب  نرم و باطمانینه ای از دور بلند شد. ما سرهایمان را در یقه هایمان فرو بردیم. ناگاه زمین زیر ماشین تق کوچکی کرد و پس از سه ثانیه آن ماشین دومی با چهار سرنشینش در ترک زمین فرو رفت. کنار دستی ام جیغی کشید و بازوی مرا چسبید. من سرد بودم و به روبه رویم نگاه می کردم که ناگهان اجسام بزرگ خاکستری آن جلو ظاهر شدند. شاگرد راننده بر شانه ی راننده کوبید. راننده سرش را بالا آورد. یکی از سربازها از حال رفت و روی زمین ولو شد.فیل ها در صفی طویل از روبه رویمان می گذشتند. راننده با خودش گفت: یا قمر بنی هاشم و سرش را در جهت افق تکانی داد.من همچنان سرد بودم و بی دلیل لبخند می زدم. شاید چند ساعتی گذشت تا کاروان فیل ها با گذز بچه فیلی که پرچمی سیاه رنگ به خرطوم داشت از جلویمان عبور کرد و به خیابان بالای میدان رسید. سرباز ها قدم رو به کناره ی میدان بازگشتند. ما راهمان را ادامه دادیم. با این تفاوت که ماشین دوم با آن چهار سرنشینش دیگر وجود نداشت و آن هفت دور چهارشنبه هایمان ناتمام ماند
خر خر کناری ام تا روزها بعد ادامه داشت. انگشت قهوه ای / سبز یکی از بچه ها هم برای همیشه همان رنگی ماند هر چند سال ها وقتش را به رفت وآمد در مطب دکتر پوستی که من به او معرفی کرده بودم گذراند. از راننده که خبری ندارم. اتفاق آن چهارشنبه تنها شاگرد راننده را برای همیشه تغییر داد و مسیر زندگی اش را عوض کرد. آن شب پس از آن که ما به خانه هایمان برگشتیم او در حالی که لالایی می خواند شهر را به دنبال فیل ها زیر پا گذاشت و کمی بعد غیب شد. در میان باقی مانده ی جمع شایع شده است که یک ملای تهرانی او را در هندوستان دیده است
من هنوز هم با رسیدن به میدان آزادی راهم را کج می کنم تا مبادا دیدن برج سفیدش مرا به یاد ماشین دوم و چهار سرنشینش و آن که جای شاگرد راننده نشسته بود بیندازد آخر هنوز هم صدای لالایی اش را از میان بنگ بنگ طبل ها می شنوم
  

Tuesday, June 21, 2011

خرگوش که پر نداره

نگاهش می کردم

چشم های ریز سیاهی داشت که زیر ابروان پرپشتش انگار گم می شدند و فکش کمی عقب بود. اصلا همین ها را دوست داشتم. همین هایی که بچه ها می گفتند زشتش می کند و البته ناگفته نماند که شکمش هم کمی برآمده بود. منظورم برآمدگی بیش از حد است. از این شکم های آب جو خوری به قول معروف و باز هم من این را دوست داشتم. چون  این شکم های یه کم برآمده اصلا نشان مرد است. به هر حا من همین طور نگاهش می کردم. بی خجالت، بی تعارف و بی هیچ پنهان کاری. قرار بود برویم سینما اما  کمی زودتر از همیشه. چرایش  این است که من باید تا پیش از ساعت نه خانه می بودم. چرایش هم این است که قرار بود بابا به مسافرت برود. هر چند ما همه به نبود بابا عادت داشتیم اما مدت ها بود که بابا از مرزهای مملکت خارج نشده بود.شاید هفت سال و شاید هم بیشتر و این که حالا می خواست برود و درضمن برای اولین بار مامان را هم بار خودش ببرد تغییر بزرگی بود که ریتم خطی زندگی ما را برهم می زد . بنابراین مامان با آن نگاه های عاجزانه ی همیشگی اش از ما خواست که خیلی زود به خانه برگردیم
اما نرسیده به سینما با صف طویلی مواجه شدیم که تا نیمه خیابان را بند آورده بود. از تاکسی -که همین طور برای تماشاگرانی که معلوم نیست به چه دلیلی به یک باره به سینما هجوم آورده بودند  بوق می زد- پیاده شدیم. آخر شهر ما همین یک سینما را دارد. یعنی دو تای دیگر هم دارد اما یکیشان پر از خرچسونه است و آن دیگری هم صندلی هایش همین طور زیر آدم صدایی شبیه قیژ باز شدن در روغن نخورده را دارند. این شد که ما سینمای تازه تاسیس شهر را که شهردار دو سال و نیم پیش افتتاحش کرده بود برگزیدیم-هر چند گزینش چندان مشکلی نبود

من نگاهش می کردم
مثل سگ، مثل سگی که دمش را تکان تکان دهد، مثل فوتبالیستی که بعد از گل زدن پیراهنش را دربیاورد، مثل جوجه ای که زیر باران خیس آب شده باشد

بلیت تمام شده بود. تصمیم گرفتیم در شهر دوری بزنیم و از بخت بد یک هو سر و کله مان  طرف های سینمایی که پر از خرچسونه های ریز بود پیدا شد. من  از همان اول گفته بودم نمی توانم ساعت هفت به سینما بیایم. پس از جر و بحث های بسیار آن پنج نفر دیگری که با من بودند تصمیم گرفتند به سینما بروند. این شد که من یک آن چشم هایم را بستم و زیر لب همه را لعنت کردم فقط به این دلیل ساده که مرا از دیدن آن نفر پنجم محروم می کردند. همان نفر پنجمی که شانه های گرد افتاده دارد و دندان هایش بزرگ هستند- خرگوش سیاه سوخته ی من. و البته این لعنت من شامل حال او هم شد و مرا در ماتمی عظیم فرو برد

برای آخرین بار نگاهش کردم. مثل بچه فیلی که خودش را به خرطوم مادرش می مالد

ماجرا از این قرار است که من هنوز به سر خیابان نرسیده رویم را برگرداندم و در یک لحظه ی اسفبار با آن پنج نفر که چنگ اندازان به خود راه خیابان را پیش گرفته بودند روبه رو شدم. نزدیک تر که شدند ناله ها هم اوج گرفت و خیابان خاکستری شد گویی کسی از آن بالا پودر مرگ بر سرمان می ریخت. بدو فارست، بدو... تندتر از او می دویدم تا زامبی های سرگردان به من نرسند و رایحه ی تن تکه تکه شده شان  که جای پای خرچسونه برش بود مرا آلوده نکند

نگاهش نکردم

خب ترس دارد دیگر. کمی انصاف داشته باشید. به خانه رسیدم. همه جا تاریک بود. در اتاق نمور مامان و بابا را باز کردم. مامان که نبود چون اگر بود دست کم از بوی سیگارش می فهمیدم. بابا هم روی تخت دراز کشیده بود و خرناس می کشید. در را بستم. لحظه ای در جایم ایستادم. احساس کردم چشم هایم داغ شده اند. اول آن راستی و بعد هم چپی. به طرف پنکه رفتم و در حالی که پلک هایم را از دو طرف باز کرده بودم به پره هایش خیره شدم. ناگهان پنکه چون مایع لزجی بر خودش لغزید و به زمین ریخت. رویم را برگرداندم. خانه همین طور مثل خانه ی شکلاتی ذره ذره ذوب می شد. مامان هم نیمه ذوب از در وارد شد. نگاهی به من کرد. جیغی کشید  و به طرفم پرید. همه چیز سیاه بود

من دیگر نگاهش نکردم. این دنیا نبود که ذوب می شد. این پنکه نبود که قطره قطره بر زمین می ریخت. چشم هایم گر گرفته بودند و در حرارت آب می شدند

شکم
پر
فک عقب
                   پر
چشم های ریز سیاه
پر
دندان های بزرگ 
پر
خرگوش سیاه سوخته ی من
پر