میدان آزادی با مساحت ۵۰٬۰۰۰ مترمربع پس از میدان نقش جهان با مساحت ۸۹٬۶۰۰ مترمربع، بزرگترین میدان ایران است و برج آزادی با ارتفاع چهل و هشت متر در آن قرار دارد.مسافرانی که از جاده ی مخصوص کرج وارد تهران می شوند رو در روی این نماد شهری زیبا قرار می گیرند. این میدان که پیش از انقلاب میدان شهیاد نام داشته به صورت بیضی ساخته شده و در مرکزش برج سفیدی که نماد تهران است-این روزها جایش را به برج میلاد داده- قرار دارد. از سال هزار و سیصد و پنجاه و دو تا سال هزار سیصد و پنجاه و هفت اسکناس های دویست ریالی ایران با طرح این برج چاپ می شد
البته هیچ کدام از ما این چیزها را نمی دانست. تنها برنامه ی نانوشته ی روزهای چهارشنبه بود که پیوندی ناگسستنی بین ما و این برج برقرار کرده بود. پیوندی که از یک روز گرم آخرهای بهار بسته شد و تا ابد باقی ماند. البته این ابد به معنی آن نیست که ما برای همیشه به دیدن برج می رویم و هفت دور حول میدان می زنیم و با انگشت تعداد دورها را به یکدیگر نشان می دهیم. نه. این برنامه تنها سه هفته دوام آورد. زیرا که این برنامه نیز همانند سایر برنامه ها - به خصوص برنامه های نانوشته- از قانون طبیعت پیروی می کرد. قانونی که نانوشته اما به اندازه ی کافی گویاست: یه روز میاد و یه روز می ره
دور اول
به هر حال آن چهارشنبه مثل چهارشنبه های دیگر نبود. با دو ماشین که یکی چهار سرنشین و دیگری پنج سرنشین داشت به راه افتادیم.چند نفری با ما همراه شده بودند که خودش بر هیجان حاصل از فشار روزهای گرم و افسردگی های بهاره می افزود. به میدان که رسیدیم همه بی صدا نگاهی به یکدیگر انداختیم. این هم از آن قوانین نانوشته است. آدم ها در بطن هیجانات آنی همدیگر را نگاه می کنند. سپس انگشت اشاره مان را به طرف میدان بالا گرفتیم. چند قطره باران بر انگشتهایمان ریخت و در دم بخار شد. دور اول را شروع کردیم. پلیس ها دور تا دور میدان را گرفته بودند و با چشمانی ورقلمبیده-درست مثل سربازان تخت جمشید اما بدون ریش و نیزه و به جایش با اسلحه ی گرم- به روبه رویشان که معلوم نبود کجا بود نگاه می کردند. کمی تعجب کردیم و انگشت هایمان را پایین آوردیم. به هر حال دور اول به خوبی و خوشی تمام شد. بی صدا خندیدیم و با چشم های گرد شده از شادی اتمام یک دور کامل نگاه های کوتاهی با هم رد و بدل کردیم.
دور دوم
دور دوم را که شروع کردیم با سرعت از میان چاله ی آبی پر از گل و شل گذشتیم. یکی از بچه ها نالان انگشتش را که دوی مشکوکی را نشان می داد تو آورد. ما همه نگاهی به انگشتش انداختیم. به رنگ قهوه ای مایل به سبز در آمده بود. تصمیم گرفتیم شیشه ها را بالا بکشیم. کمی بعد ماشین دوم بی اطلاع از وجود چاله ی آب پشت سرمان روان شد. هنوز دور دوم به پایان نرسیده بود که آن ها هم شیشه هایشان را بالا کشیدند
دور سوم
دور سوم اما هیچ شباهتی به دورهای دیگر نداشت. اول آن که شیشه ها بالا بودند و دوم آن که این دور هیچ وقت به پایان نرسید و هیجان ما را در یک لحظه مثل همان قطرات باران بخار کرد و به هوا فرستاد. هرچند شوق جوانیمان را بی پایان نگذاشت. ما به نیمه های دور سوم رسیده بودیم که ناگاه تمامی نورافکن های غول پیکر اطراف میدان روشن شدند و پلیس ها قدم رو به میانه ی میدان آمدند و جلوی ماشین ها را گرفتند. همه ایستادیم. هم ما، هم آن ماشین دوم با چهار سرنشینش و هم آن وانت باری که چند دیگ شعله زرد بر پشت داشت. البته ماشین که زیاد بود اما همه شان در خاطرم نمانده. پلیس ها چون دیوار طویلی روبه روی ما ایستاده بودند. ما نفس هایمان را در سینه حبس کردیم. صدای بنگی از دور شنیده شد و به دنبالش چند بنگ دیگر که کم کم ریتم مارشی نظامی به خود گرفت. راننده سرش را خم کرد و میان پاهایش پناه گرفت. آن که طرف شاگرد راننده نشسته بود آرام دستش را بر شانه ی او گذاشت و لالایی آرامی را سر گرفت به این امید که آوای لالایی ناموزونش صدای طبل ها را در خود محو کند. ما آن عقب چون سه مجسمه ی سنگی به پلیس ها چشم دوخته بودیم تا این که راننده به لرزش افتاد و البته به دنبالش ما هم شروع به لرزیدن کردیم. من دستگیره ی بالای سرم را که همیشه فکر می کردم چوب رختی ست گرفتم. تصویر آن ماشین دوم با چهار سرنشینش هم در آینه ی جلو شروع به لرزیدن کرد. کناری ام که پسر لاغر اندام ریزه میزه ای بود در گلویش سرفه کرد. بهتر است بگویم که سرفه نکرد. او هر وقت می ترسد همین طور خر خر می کند. آن دفعه جلوی سینما هم که من عصبانی شدم و لعنتشان کردم همین کار را کرد هرچند من در این که توانسته باشد سر از کلمات مرموز زیر لبی من سر در بیاورد شک داشتم.
به هر حال زمین هر لحظه بیشتر به خودش می پیچید و ما در میانه ی نماد بزرگ شهرمان مثل ژله می لرزیدیم . طبل ها آرام گرفتند هر چند لرزش زمین ادامه یافت. هنوز چندی نگذشته بود که کوروب کوروب نرم و باطمانینه ای از دور بلند شد. ما سرهایمان را در یقه هایمان فرو بردیم. ناگاه زمین زیر ماشین تق کوچکی کرد و پس از سه ثانیه آن ماشین دومی با چهار سرنشینش در ترک زمین فرو رفت. کنار دستی ام جیغی کشید و بازوی مرا چسبید. من سرد بودم و به روبه رویم نگاه می کردم که ناگهان اجسام بزرگ خاکستری آن جلو ظاهر شدند. شاگرد راننده بر شانه ی راننده کوبید. راننده سرش را بالا آورد. یکی از سربازها از حال رفت و روی زمین ولو شد.فیل ها در صفی طویل از روبه رویمان می گذشتند. راننده با خودش گفت: یا قمر بنی هاشم و سرش را در جهت افق تکانی داد.من همچنان سرد بودم و بی دلیل لبخند می زدم. شاید چند ساعتی گذشت تا کاروان فیل ها با گذز بچه فیلی که پرچمی سیاه رنگ به خرطوم داشت از جلویمان عبور کرد و به خیابان بالای میدان رسید. سرباز ها قدم رو به کناره ی میدان بازگشتند. ما راهمان را ادامه دادیم. با این تفاوت که ماشین دوم با آن چهار سرنشینش دیگر وجود نداشت و آن هفت دور چهارشنبه هایمان ناتمام ماند
خر خر کناری ام تا روزها بعد ادامه داشت. انگشت قهوه ای / سبز یکی از بچه ها هم برای همیشه همان رنگی ماند هر چند سال ها وقتش را به رفت وآمد در مطب دکتر پوستی که من به او معرفی کرده بودم گذراند. از راننده که خبری ندارم. اتفاق آن چهارشنبه تنها شاگرد راننده را برای همیشه تغییر داد و مسیر زندگی اش را عوض کرد. آن شب پس از آن که ما به خانه هایمان برگشتیم او در حالی که لالایی می خواند شهر را به دنبال فیل ها زیر پا گذاشت و کمی بعد غیب شد. در میان باقی مانده ی جمع شایع شده است که یک ملای تهرانی او را در هندوستان دیده است
من هنوز هم با رسیدن به میدان آزادی راهم را کج می کنم تا مبادا دیدن برج سفیدش مرا به یاد ماشین دوم و چهار سرنشینش و آن که جای شاگرد راننده نشسته بود بیندازد آخر هنوز هم صدای لالایی اش را از میان بنگ بنگ طبل ها می شنوم
No comments:
Post a Comment