Friday, August 5, 2011

بشینم سر راهی...به امید نگاهی...خدایا تو گواهی

با این صدا از خواب بلند می شوم و زنگ ساعت موبایلم را خاموش می کنم. هر سه شنبه که کلاس ادبیات داریم زودتر از خواب بیدار می شوم زیرا که وقت بیشتری برای آماده شدن و رفتن به کلاس نیاز دارم. این موضوع مرا مضحکه ی هم کلاسی هایم کرده ولی تا وقتی که به حقیقی بودن این عشق اطمینان دارم ازشان دلگیر نمی شوم. گاهی آدم ها به موضوعی برای سرگرم شدن و به هیجان آمدن نیاز دارند دیگر.
مانتوی سرمه ای کوتاه با گل های ریز قرمز و سبز. شاید کوتاه ترین مانتویی که دارم.
روسری قرمزی که به تازگی خریده ام و فقط سه شنبه ها سرم می کنمش.
همان کانورس های قرمزی که مامان از کیش آورده.
رژ قرمز نارنجی که سپیده برایم خریده.
دست هایم می لرزند و پشت مخملی به من می گوید که همه اش حرف است.
در راه نزدیک است که خوابم ببرد اما مقاومت می کنم چون با خوابیدن-آن هم در تاکسی-صورتم پف می کند و زیر پوست پایین پلک هایم انگار آب جمع می شود.
ترافیک صبحگاهی تهران
به کلاس که می رسم استاد روی صندلی اش نشسته. یک هو خنده ی بچه ها بالا می گیرد. یخم که وا می شود روی صندلی ام جا می افتم. استاد از جایش بلند می شود.
بلندقامت
با شانه هایی که انگار از آن دختری هستند
دستش را بلند می کند. ساعتش برمی گردد به طرف تخته. لب هایش را که باز می کند خطی روی چانه اش می افتد که با ترکیب خط هایی که در اثر جدی شدن صورتش بالای ابروانش به وجود آمده حالتی اندیشمند به صورت بیضی شکلش می دهد. روشنفکری که از بازگویی چیزی که اعتقادی بهش ندارد عصبانی شده. ماژیک را روی میزش می اندازد و از ما می خواهد که در چند پاراگراف داستانی علمی تخیلی بنویسیم. چشم هایش مثل چشم های پسربچه ای بازیگوش گرد هستند اما نا ندارند
بیست دقیقه وقت دارید. همه باید بنویسن واگرنه دو نمره از نمره ی آخر ترم کم می شه.
پشت مخملی سرش را از سوراخ بیرون می آورد و می گوید: نمی بینه...الکی دل خوش نکن. شروع کن که یک دقیقه اش رفت.
خودکارم را به دست می گیرم و سرم را روی ورق می اندازم اما چشم هایم روی کاغذ نیستند. چشم هایم همیشه فرار می کنند و این موضوعی ست که پشت مخملی سعی در حل کردنش دارد. پشت مخملی خیلی منطقی و فهمیده است.
اما هنوز چند دقیقه ای بیشتر نگذشته که سرم را بلند می کنم. استاد روبه رویم نشسته. لبخندی بر لب دارد. از آن لبخند هایی که انگار ناخودآگاهند. لب هایش اندکی از هم باز می شوند. آن قدر که بتوان حجم سفیدرنگ پشتشان را تشخیص داد. هر دو دستم را روی میز گذاشته ام. استاد از جایش بلند می شود و خرامان به طرفم می آید. همان شلوار لی را که تازه خریده پا کرده و پیراهن خاکستری قدیمی اش را پوشیده. پشت مخملی در جعبه ی شیشه ای کوچکش وول می خورد و خودش را به این طرف و آن طرف می کوبد. گنگی فریادهایش در سرم می پیچد. استاد کنار صندلی ام می ایستد. لحظه ای بعد روی کاغذم خم شده.
-چقدر نوشتی؟
-هنوز هیچی.
-چرا؟
دستش را روی دستم می گذارد و انگشت اشاره اش را آرام روی ناخنم می کشد.
صدای دریا
-خودکارم تموم شده.
دست در جیب پیراهنش می کند و خودنویس قهوه ای رنگی بیرون می آورد. به خودنویس نگاه می کنم. در پس زمینه تخته ی سفید محو می شود و پشت سرش دیوار کلاس انگار که بخار شود به هوا می رود. سرم را برمی گردانم. دیوارها یکی یکی رنگ می بازند و ناپدید می شوند. با خجالت به استاد نگاه می کنم.
لبخندی می زند: گونه هات سرخ شدن.
اندک موهای استاد در نسیم تکان می خورند.
پشت مخملی با چشمان باز در جعبه اش از حال رفته است.
پشت سر استاد امواج دریا بر شن های زیر پایمان می کوبند. برمی گردم. دورتا دورمان را آب گرفته.
استاد خودنویس را روی میز می گذارد و پایین پایم روی شن های داغ می نشیند. از کنار منحنی گردنش هیکل سیاه نهنگی بر امواج تکان می خورد.
آفتاب مستقیم بر چشم های پشت مخملی می افتد. هر هشت تا پایش با هم تکانی می خورند.
استاد اشاره می کند که کارم را شروع کنم. خودنویس را روی اولین خط آبی رنگ می گذارم:
در جزیره ای دورافتاده گیر افتاده بودیم.
یکی از پشت سرم می گوید: تموم شد!
استاد روی صندلی اش وول می خورد. شاید خواب بوده: خب...یه کدوم بخونید.
همه که خواندند نوبت به من می رسد. داستانم را می خوانم. استاد چند لحظه ای سکوت می کند. چشم هایم گرد شده اند.استاد از جایش بلند می شود و چند قدم به طرف تخته می رود. بعد برمی گردد: این که علمی تخیلی نبود.بود؟ بچه ها همه معتقدند که نبود.
استاد باز هم شبیه همان روشنفکر بدعنق می شود: برای جلسه ی بعد نوشته هاتون رو کامل کنید.
پشت مخملی با هزار زحمت سر پا می ایستد.
این...که...علمی...تخیلی...نبود...بود...؟
پشت مخلمی کش و قوسی به خودش می دهد: معلومه که نبود. این قده مغزت رو به کار بنداز.
پشت مخملی خیلی سرش می شود.
کلاس خالی  است.

No comments:

Post a Comment