Saturday, October 22, 2011

1 new message

شنبه/ هفت و سی و شش دقیقه ی عصر/ خیابان انقلاب/ نرسیده به خیابان دانشگاه

راه بندان بود و من سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و به چیزهایی فکر می کردم. چیزهایی که نمی توان توضیحشان داد چون اصلا وجود ندارند. وقتی می گویم چیزها یعنی همین. می آیند... می روند... می آیند... می روند. بین همین رفت و آمدها بود که یکهو کسی سرش را به شیشه نزدیک کرد و چیزی گفت. راننده سرش را تکان داد و راه افتاد. هنوز به چهارراه نرسیده بودیم که پیاده شدم. راننده چیزی گفت. اتوبوس های آبی رنگ شهرداری جلوی مغازه ها ایستاده بودند. چهار اتوبوس یک شکل که انگار همین چند دقیقه ی پیش از قبرستان اتوموبیل ها بیرون آمده بودند. اتوبوس های زامبی. کسی که جلوی شیشه چیزی گفته بود چند لحظه ی پیش پشت یکی از همین اتوبوس ها غیبش زده بود. من هم پیچیدم میان اتوبوس سوم و چهارم.

خالی.

بوی روغن سوخته با بوی برآمده از فاضلاب ترکیب شده بود. چیزهای در سرم فرو ریختند. کنار جوب بودم. به طرف اتوبوس دوم رفتم و میان آن و اولی پیچیدم.

خالی.

از اتوبوس اول گذشتم. ماشین ها پشت چراغ بوق می زدند. یک هو چیزی از پشت سر بر شانه ام کشیده شد. چیزی که چند ثانیه ی بعد از چیزیش درآمده بود. شکل داشت. شکلی درست و حسابی. از همان شکل هایی که در کتاب های کودکان و نوجوانان فراوان است. ایستادم و نگاهش کردم.

گفت: اگه قول بدی کمکم کنی که پیداش کنم منم قول می دم، قول شرف که کمکت کنم پیداش کنی.

هفت و سی و نه دقیقه ی عصر شنبه بود و من تا آن زمان نمی دانستم که کانگوروها هم قول شرف می دهند. بعد دستش را در کیسه اش کرد. انگشت باریکش از زیرکیسه بیرون زد. حرف که می زد نوک دماغش تکان تکان می خورد انگار که می خارید: (( چند بار تا حالا دوختمش ولی فایده نداره. برای خانوم حنا هویج خریده بودم. البته خرید که نه.)) به این جا که رسید انگشتش را جلوی بینی اش گرفت و با صدایی آهسته تر گفت: ((از مغازه ی اون طرف میدون... حالا مهم نیست.)) خواستم دستم را دراز کنم و بخارانمش اما ترسیدم در راه و رسم کانگوروها کار درستی نباشد. مرا کشید پشت اتوبوس و گفت: ((نظرت چیه؟)) و دستش را به طرفم دراز کرد. دستش را گرفتم. چند باری بالا و پایینش برد. قول داده بودیم. قول شرف.

مسیری را که از آن طرف میدان به سمت اتوبوس ها آمده بود برگشتیم. هیچ اثری از هویج نبود. دوباره به طرف اتوبوس ها آمدیم. چراغ قرمز بود. مجبور شدیم کنار جدول وسط خیابان بایستیم. اتوبوس های تندور از روبه رویمان می گذشتند.

-          حنا کیه؟

-          حنا خانوم دخترمه. پنج روز دیگه می ره توی شیش ماه.

-          الان کجاست.

-          با دختر خواهرم رفته مدرسه.

-          این وقت شب؟

-          اونجایی که ما هستیم الان سر صبح.

-          تازه مگه نگفتی شش ماهشه.

-          کانگوروها سریع تر از آدما رشد می کنن. مگه تو مدرسه این چیزا رو یادتون نمی دن!

از خیابان گذشته بودیم. ناگهان پایم به چیزی گیر کرد. نزدیک بود کله پا شوم. رویم را برگردانم تا فحشی چیزی بدهم. پسرکی پشت سر مادرش راه می رفت و هویج بزرگی را گاز می زد و عروسک کوکی اش را که سگ بدترکیب و کثیفی بود با طنابی به دنبال خود می کشید. کانگورو برگشت. نگاهش کردم. به من اشاره ای کرد.

چیزها دوباره در سرم سرازیر شدند.

قدمی به طرف پسرک برداشتم. مادرش جلوی دست فروشی ایستاده بود و سیب زمینی خردکنی را امتحان می کرد. یک قدم دیگر.نه. برگشتم. کانگورو دست هایش را به کمرش زده بود و سرد نگاهم می کرد.

چیزها رفتند.

 کسی که جلوی شیشه ی تاکسی چیزی گفته بود موهای کوتاه و چشم های سیاه داشت. لبهایش کمی برآمده بودند اما به غایت مردانه. وقتی چیزی گفت روی گونه ی سمت چپش گودالی درست شد. دور که می شد شانه های پهن و قد بلندش را دیدم. پیراهنش خاکستری بود.

چیزها دیگر نیامدند.

به طرف پسرک رفتم و هویج را از دستش قاپیدم. دندان هایش نارنجی بودند و دست هایش خیس از آب هویج. چادر مادرش را گرفت. وقتی صدای گریه اش را شنیدم بین دو اتوبوس سومی و دومی ایستاده بودیم. من و کانگورو. هویج را به یک دست گرفت و با دست دیگرش بر شانه ام کوبید. گفتم خواهش می کنم. از بین زامبی ها گذشت اما چندان دور نشده بود.

-          کانگورو؟

-          چیه؟

-          پس قول تو چی؟

-          قول؟!

-          آره دیگه. گفتی می تونی پیداش کنی.

-          آهان. مسافر چهارراه ولیعصر رو می گی؟

-          نمی دونم کجا می خواست بره.

-          آدرسش رو برات اس ام اس می کنم.

-          از اون جایی که هستی اس ام اس راحت میاد؟

-    خرجش زیاده ولی میاد.

دست در جیبم کردم و هزارتومانی درآوردم. کانگورو لبخندی زد و رویش را برگرداند و از اتوبوس اول هم گذشت. ساعت هفت و پنجاه و دو دقیقه ی عصر شنبه بود و من کنار زامبی ها ایستاده بودم.

چیزها کم کم داشتند برمی گشتند.


No comments:

Post a Comment