Friday, June 24, 2011

موش مادر: به حرفاش گوش نکن

داشتم سعی می کردم که به او فکر نکنم
آخر یکی از دوستان قدیمی ام گفته بود که فکر کردن به این چیزها آخر عاقبت ندارد و سه روز به من مهلت داده بود تا خودم را اصلاح کنم. سه روزی که من به ولگردی گذراندمش و فقط مانده بود  بیست دقیقه از روز سوم
جلوی آب میوه فروشی ایستاده بودیم. یکی از بچه ها مدام به جوب اشاره می کرد و می گفت: چه بویی! من پایم را به تنه ی درختی که تا نیمه در جوب ریشه دوانده بود تکیه داده بودم و به آسمان نگاه می کردم. آخر آسمان قرمز تر از همیشه به نظر می رسید و از آن رگه های خاکستری داشت که هر وقت می بینمشان با خودم می گویم: زلزله. اطرافیانم هیچ این پیش بینی شوم مرا خوش ندارند
به هر حال صف آب میوه فروشی تا کیلومترها آن طرف تر کشیده شده بود به گونه ای که ماشین ها حتی با گذشتن از چراغ قرمز بالاجبار دقایقی را پشت سر مردمی که چون دسته های عزاداری محرم در خیابان جمع شده بودند می گذراندند. بچه ها کمی جلو رفتند. آسمان برق زد که رعد نداشت.عابری هنگام عبور لیوانش را به جوب انداخت. ناگهان صدای آخ ظریفی به گوشم رسید. نگاهی به اطرافم انداختم. آدم ها می خندیدند
با خودم فکر کردم که چند ثانیه ایست به او فکر نکرده ام و لبخند زدم
با حالتی خودستایانه چشم هایم را تا نیمه بستم وسرم را پایین انداختم. چیزی که دیدم فکرم را کاملا از او و فکر کردن به این که به او فکر نمی کنم منحرف کرد. ماجرا از این قرار بود. بچه موش صورتی رنگی، آغشته به گل و لای با یک دست سرش را گرفته بود و با دست دیگر یک قطره در میان اشک هایش را که قلپ قلپ در گنداب شهر غرق می شدند پاک می کرد. کمی آن طرف تر موش بزرگ قهوه ای رنگی روی دو پا نشسته بود و نوک دم نازکش را گویی تار موی پری دریایی باشد به سر بچه موش گریان می کشید
به هیچ وجه به او فکر نمی کردم
ناگهان موش بزرگ که فکر می کنم موش مادر بود سرش را بالا کرد و با دیدن من ابروهایش را به هم آورد. سعی کردم نگاهم را از جوب منحرف کنم و شروع کردم به سوت زدن
یک لحظه
او آمد
نگاهی به جوب انداخت
لبخندی زد
رفت
به سرعت این تصاویر را که دوست قدیمی ام می گفت اوهامی هستند که انسان را به منجلاب تباهی می کشانند از سرم بیرون کردم و زیرچشمی نگاهی به جوب انداختم. موش ها نبودند. دوست قدیمی ام به بازویم زد و هویج بستنی ام را که شیرین تر از همیشه بود به دستم داد. خواستم دهانم را باز کنم و ماجرای موش ها را برای دوستانم بگویم اما ناگهان به یاد او افتادم که از این چیزها خبر نداشت و با خودم فکر کردم که این ماجرا بهانه ی خوبی ست که با او تماس گرفته و موضوع موش گریان را به عنوان ایده ی  داستانی که با حساب واقعی بودن داستان من می توان رئالیستی خواندش در میان بگذارم
چقدر تلاش برای فکر نکردن به او بی فایده بود
دوست قدیمی ام آب میوه اش  را از نی صورتی رنگ بالا کشید و گفت: خجالت داره! دهانم را باز کردم اما صدایی نداشتم. خاموش ماندم. کمی بعد به طرف ماشین رفتیم تا به خانه برگردیم. سرافکنده بودم از این که تنها چهار دقیقه به اتمام آن سه روز مانده بود و من هنوز در گرداب خیال می چرخیدم. تا این که ناگهان چشمم بی اختیار به جوب افتاد. موش مادر بچه موش گریان را به دوش گرفته بود و با زحمت راهش را از میان لیوان های پلاستیکی باز می کرد. بازوی دوستم را گرفتم. دستم را پس زد و گفت: دیگه نمی شه رو تو حساب کرد
موش مادر در حال گذر سرش را بالا کرد
نگاهی به من انداخت
سرش را به نشانه ی ناامیدی تکان داد و در حالی که چشم هایش را تنگ کرده بود چیزی گفت که آن لحظه نفهمیدم چه بود
موش مادر و موش گریان زیر پل رفتند  و من دیگر هیچ وفت ندیدمشان
بیست و سه روز گذشت
هنوز هم فکر می کنم
به این که تلفن را بردارم و شماره ی او را بگیرم
تلفن را برمی دارد
ماجرای موش مادر و موش گریان را برایش تعریف می کنم
خوشش آمده
از پشت خط می خندد و می گوید: چه موضوع خوبی
من این طرف شوکه شده ام. گوشی از دستم می افتد. ادبی اش این است که اشک در چشمانم حلقه زده
او می گوید: الو...هنوز هستی؟
مکث
عزیزم
از شادی دست هایم شروع به لرزیدن کرده
به یاد نصیحت های آن دوست قدیمی ام می افتم و تلاش می کنم این تصاویر رقت انگیز را از ذهنم دور کنم
حتی بعدترها هم هیچ وقت شماره ی او را نگرفتم و موش مادر و موش گریان را برای همیشه در حافظه ی خود نگاه داشتم. فقط ای کاش می فهمیدم که موش مادر آن لحظه ی آخر پیش از ناپدید شدنش زیر پل جلوی پارکینگ چه گفت

1 comment:

  1. چه خوب بود ریتم داستانات بهتر شدند واقعا مرسی

    ReplyDelete